یکشنبه 28 مرداد 1397

دانه های هل را انداختم توی قوری روی تکه های چوب دارچین و چای خشک...مکالمه اش را می شنیدم ...خرد می شد درست مثل همین دانه های هل که میان انگشت میفشردمشان تا بشکنند و عطر آگین کنند چای عصرانه را 

از اتاق آمد بیرون وفهمیدم می خواست اوضاع عادی باشد 

عادی جلوه دادنِ اوضاعی که عادی نیست.

بغض داشت.انگارچشمانش ملتمسانه از او می خواستند رهایشان کند تا این بار مروارید را بیرون بریزند.لبهایش به وضوح می لرزید.

می خواهم حقیقتی را راجع به خودم با شما درمیان بگذارم.نمی دانم تا به حال از ناتوانی ام در دلداری دادن برایتان گفته ام یا نه! اما راستش را بخواهید من در این زمینه بی نهایت ناتوانم!

درمانده می شوم وقتی کسی روبرویم فرو می ریزد.وقتی اشک می ریزد فقط می توانم سکوت کنم و سرم را پایین بیندازم تا اگر مثل من هنگام گریه کردن معذب می شود با خیال راحت زار بزند.

شروع کردم به چیدن میوه ها توی پیش دستی ...

کنترل تلوزیون را برداشت و بی هدف کانالها را بالا و پایین کرد..."آیا از کوچک بودنتان ناراحتید"؟؟ "آیا حجم بیشتر دغدغه ی همه روزه ی شماست"؟؟ 


+دعوامون شد!

با صدای لرزان و پر از بغض گفت...

یکی اززرد آلو ها پرت شد روی زمین، قل خورد و رسید کنار پایه ی صندلی ای که رویش نشسته بود.پیشدستی را روی میز جلوی مبل گذاشتم.

-همه دعواشون میشه، غصه نداره که

چرت می گفتم!از همین کلیشه های همیشگی...

+عسل! مامانم قبول نمی کنه برگردم! همه ی خانواده چشمشون به ماست! باید چیکار کنم؟ کجا برم؟ 

دلم می خواهد فریاد بزنم:دختر خوب! اون روزهایی که بعد از دعواهای همیشگی پشت میز کار اشک می ریختی  چقدر گفتم خواهش می کنم قضیه ی این رابطه رو جدی نکن.چقدر گفتم من آینه ی 15 سال بعد تو ام؟حرص خوردم و هر بار برایت هر کدام از دلایل را توضیح دادم که بدانی راه پیش رویت چیست...

وقتَش نیست!می دانم! 

سکوتم طولانی می شود و انگار همه ی حرفهایم را از توی مغزم می خواند که جواب می دهد:

کاش رسمیش نکرده بودیم ...

خوب می دانم به خانه که برود مادرش او را دعوت به ادامه می کند و می گوید این مسائل خیلی کوچکتر از آن است که بخواهد "زندگی " اش را به هم بزند...

به همین دلیل سکوت می کنم...

آنقدر کلافه است که بیست دقیقه بیشتر نمی تواند بنشیند و می رود.

پیشدستی ها و لیوان های چای را که جمع می کنم با خودم می گویم :تا کجا فکر می کند که زن است و باید "زندگی" اش را حفظ کند.

تا کجا باید فکر کند این بیدار شدن هر روزه و به شب رساندنش با یک دنیا اندوه روی هم تلنبار شده نامش "زندگی" نیست؟

کشتن لحظه به لحظه ی عمرش با آدمی که کنارش نیست درد دارد!کاش این را بفهمد.

کاش بفهمد در هر مرحله ی سخت زندگی حس کند تنهاست و مردی که نام همسر را یدک می کشد در هر شرایطی روبروی او ایستاده و نه کنارش، یعنی چه...

کاش بداند این به اطلاح حفظ زندگی اش حفاظت از درد مدام است و انتخاب آدم اشتباه هیچگاه او را به آرامش نمی رساند...



برچسب‌ها: درد، زندگی، همکار
نظرات (4)
سرن [ web ]
آدم ها همیشه تاوان انتخاب کردن و نکردنشون رو میدن، تاوان حرف زدن و نزدنشون!
معمولا هم می دونیم اشتباهه اما درگیر شدن تو یه رابطه عاطفی منطق رو می بنده

پ‌ن: کیف کردم از برچسب همکار
جواب: دقیقا همینطوره
و برای پ.ن:

سه‌شنبه 30 مرداد 1397 ساعت 01:40
امتیاز: 0 0
. [ web ]
از هر سمتی و از هر راه ی در این زنده مانی رفتم فقط درد یافتم.برای این دوست به خطا رفته اگه دلداری نداری ولی این حقیقت رو اشکار کن بگو درد ادامه این مسیر چیه و درد انتخاب نکردن این مسیر
و اینکه هر چه زودتر حسابش را با خودش تسویه کند تا لااقل در میان این دردها ، درد "دو راهی انتخاب "حذف شود
جواب: حقیقت برایش آشکار است ...متاسفانه با چشم باز رو به چاه قدم بر میدارد

دوشنبه 29 مرداد 1397 ساعت 08:05
امتیاز: 0 0
سلام عسل جان خودتون خوبید؟ دختر گلتون خوبه؟
هروقت آدم از راه اشتباه برگرده خوبه اما به شرطی که نگاه کنه ببینه چه تاوانی رو باید بده؟ یا اینکه چه راهی پیش روش هست؟ اگه آدم شرایطش رو داره که برگرده دیگران نباید بگن زندگی کن، کدام زندگی، مرگ آرزوها، علاقه ها، ارتباط ها...
جواب: سلام
خوبیم شکر خدا
زندگی تعریفَش را از دست داده انگار

یکشنبه 28 مرداد 1397 ساعت 14:36
امتیاز: 0 0
ولی آدم های اشتباه بعضی وقتا عین چیدن پرتقال بی اجازه از خونه مردم هست که خیلی به آدم میچسبن:)
جواب: نمی تونم تایید کنم ...به قیمت تباهی زندگی شیرینی اش نمی ارزد

یکشنبه 28 مرداد 1397 ساعت 12:01
امتیاز: 0 0
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
 X 
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد