X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی
یکشنبه 18 تیر 1396

تابستان دوازده سال پیش بود که پای تلفن به فلور گفتم می خواهم یک میهمانی زنانه برگزار کنم. یادم هست پر از ذوق شد و با سلیقه ی خاص خودش شروع کردبه دادن پیشنهادهایی برای این میهمانی و من با کمال میل تمام پیشنهاداتش را یادداشت می کردم و در دلم هیجانزده می خندیدم.خبر نداشت در سر من چه می گذرد.بیست و یکی دو ساله بودم و پر از شور زندگی...روابطم با فلور روز به روز نزدیکتر می شد  و به قول خودش جای دختر نداشته اش را پر کرده بودم.هر روز باهم صحبت می کردیم هفته ای یکبار میهمانی و خرید و دوره های دوستانه مان را باهم می رفتیم و کلی حرف زنانه ی دونفره داشتیم.دوستش داشتم و دلم می خواست بابت حسرت دختر نداشتنَش کاری برایش بکنم.تصمیم گرفتم برایش جشن تولد بگیرم در خانه ی خودم و دعوت تمام کسانی که دوستشان می داشت.تولد 50 سالگی اش را همانطور که همیشه دوست داشت برایش برگزار کنم.روز میهمانی وقتی وارد شد آنقدر ذوق زده شد و آنقدر بلند بلند خندید که اشک شوق در چشمانش جمع شد.توی گوشم گفت مطمئن شدم که تو دخترم هستی نه عروسم!!!!  

حالا که فکر می کنم میبینم چقدر درونم پر بود از حس مثبت اندیشی و چقدر به زندگی ام امید داشتم.با "د" روزگار خوبی را نمی گذراندم اما همچنان امید داشتم که می توانم کوه یخی قلبَش را نرم کنم و کمی به او نزدیک شوم.

باردار که شده بودم با تمام بی مهری ها و آزار های "د" کنار می آمدم اما محبت های کوچک و بزرگ فلور دلم را آرام میکرد.خانه که می خریدیم آنچنان ذوق زده بود که انگار خودش قرار است داخل آن خانه زندگی کند.خانه را که فروختیم او هم دل شکسته و ناراحت بود...


تمام اینها را به تصویر می کشم این چند روز و با خودم می گویم بیا تمام ماجرا را همین شکلی ببینیم!بیا مطمئن شویم که فلور همان بود که در این تصویر ها دیدیم.بیا فکر کنیم خیلی چیزها را نفهمیدیم و از شدت تعجب و شوکه شدن قلبمان به درد نیامده است.


این چند روز مدام با خودم می گویم بیا و سعی کن همان حسی را که قبل از افتادن پرده ها داشتی زنده کن و فکر کن هیچ کدام از حقیقتهایی که فهمیدی واقعیت ندارد!

مرغها را توی ظرف پیرکسی که همیشه فلور استفاده می کرد میچینم و حاج آقا را صدا می زنم که برای خوردن غذا سر میز بیاید.با اینکه خیلی مسن نیست  توی همین چند روز خمیده شده است...اشک توی چشمانش همیشه هست و گاهی به یکباره بلند بلند گریه می کند.دیس برنج گل دار را پر می کنم و روی میز می گذارم. شراره ظرف سالادی که آماده کرده را از یخچال بیرون می آورد.صدای هق هق گریه ی"د" از توی اتاقِ کنار در ورودی می آید.داخل اتاق می شوم می بینم یکی از قاب عکسهای فلور را پیدا کرده در آغوش گرفته و گریه می کند.عکس را به زور از دستانش میگیرم و داخل کمد می گذارم.بچه ها با سر و صدا دور میز جمع شدند و هر کدام سهم سیب زمینی سرخ کرده ی خودش را می خواهد.در اتاق فلور را قفل کرده ایم  که حاج آقا و "د" و برادر ها داخل اتاق نروند و حالشان بدتر از اینی که هست نشود.همانطور که با کفگیر بشقابها را از برنج پر می کنم گوشی تلفن را بین گردن و کتفم نگه داشته ام و هماهنگی های لازم را برای سفارش حلوا و خرما برای مراسم بعدی انجام می دهم.میان صحبتهایم چشمم به عکس فلور که روی دیوار به ما زل زده است می افتد.هنوز جوان بود و زیبا...هیچ کداممان باور نداریم او از این به بعد تنها عکسی ست روی دیواربا یک روبان مشکی پهن و یک زندگی خاطره...


نظرات (26)
شما واقعا خوب هستید.اما حیف که قدردان زحمات شما نیستن.
معلوم نیست این مردم چرا فرق یک آدم خوب و بد را تشخیص نمیدن!!!
معلوم نیست این مردم چرا هر چی بهشون خوبی کنید و عسل تو حلقشون بریزید باز با زهر مار جبران خوبی را میکنند!!!
معلوم نیست این بشر 2 پا چرا از یک حیوان زبون بسته درک و فهمش کمتر است!!! حیوان وقتی خوبی یکی به خودش را می بینه تا آخر عمر به اون کسی که خوبی کرده عشق می ورزد اونم از ته دل.اما شما اینقدر خوبی و محبت کردید و اینقدر تعریف میکنید و آخرش اینطوری باتون کردن و اینطوری جبران کردن!!!
واقعا باید به شما بخاطر معرفت و درک بالاتون و شخصیت فهمیده و از خودگذشتگی که در زندگی خودتان داشتید احسنت گفت.
........................................
یاد اون ضرب المثلی افتادم که میگوید در جواب بدی دیگران فقط نیکی کن و انتظار از بنده خدا نداشته باش، چون خدایی است که خودش مزد خوبی هایت را میدهد.
.......................................
شما خوب بودید و خوب هستید و خوب خواهید ماند.
جواب: مرسی بابت محبتتون

پنج‌شنبه 6 مهر 1396 ساعت 00:23
امتیاز: 0 0
سلام نمیدونم منو یادته یا نه. خیلی وقت بود اصلا تو دنیای وبلاگ ها نبودم. اتفاقی اومدم تو وبلاگ خودم و نظراتت رو دیدم و دوباره برگشتم به اون روزا. یادمه چقد اون روزای اول وبلاگت همه پستاتو میخوندم. اما کم کم مشغله های زندگی همه چی رو عوض کرد . تا امروز که دوباره پیدات کردم. خیلی خوشحال شدم. باز میخونمت اما متاسفانه توی این مدت خیلی از نوشته هاتو نخوندم و تعدادشونم خیلی زیاده . نمیدونم فرصت کنم همشونو بخونم یا نه. اما سعیمو میکنم
جواب: سلام سلام یااااادمهههههه از لینکت یادمه :)))))))))))))) چه خوب چه خوب که دوباره اومدی بازم بنویس حتما بنویس

دوشنبه 3 مهر 1396 ساعت 14:15
امتیاز: 0 0
سلام
ای وای....
چه بد............ من الان خوندم. چه خوب بوده فلور جان. چه خوبی تو که بدیهای پسر رو به چای مادر نذاشتی و خوبی ها رو دیدی.
خدا رحمتش کنه. تو ذهنت رد قشنگی از خودش به جا گذاشته...
جواب: آدمی که رفته دیگه جز خوبی چیزی نباید پشت سرش گفت ...بهتر که هممون اینجوری روحمون رو آروم کنیم

پنج‌شنبه 19 مرداد 1396 ساعت 11:42
امتیاز: 0 0
روحشون شاد
شاید خیلیها ادبیات شما رو متوجه نشن
حالا که توضیحم نمیدین پس واضح وروشن بنویسید
به نظرم بی احترامی به خوانند ه هست که ازتون توضیح میخواد ارجاعش میدین به نوشتتون
اگر متوجه شده بود سوال نمیکرد وزحمت کامنت گزاشتنو نمی داد
جواب: اینکه من دارم سعی می کنم تصویر خوب بسازم از کسی که رفته تا مدام یادم نیاد چیزهای بدی که ازش متوجه شدم، کجاش می تونه غیر قابل درک باشه؟تمام اینها اتفاقاتی بود که در واقعیت افتاد اما حقیقت در اصل چیز دیگه ای بود و پشت رفتارهای خوب متاسفانه هیچ اثری از خوبی نبود...ممنون که زحمن کامنت گذاشتن به خودتون می دین حتی کامنتای کسی با یه آیدی دیگه رو هم پیگیری می کنین

جمعه 23 تیر 1396 ساعت 08:53
امتیاز: 0 0
خداوند بیارمرزدشان و به شما آرامش بخشد.نخواستم تو پست تولدتون تسلیت بگم
جواب: ممنونم مهربان

سه‌شنبه 20 تیر 1396 ساعت 14:59
امتیاز: 0 0
تسلیت میگم. انشالله بخدا همیشه حافظ پدر و مادر و دختر گلت باشه
جواب: ممنون مهربان

سه‌شنبه 20 تیر 1396 ساعت 13:51
امتیاز: 0 0
تسلیت می گم بانو
افکار و اخلاقت ستودنیه
جواب: ممنونم این طوریها هم نیست برای ارامش درونی خودم تلاش می کنم

دوشنبه 19 تیر 1396 ساعت 11:53
امتیاز: 0 0
عسل جان مادرشوهرت به رحمت خدا رفته ؟روحشون شاد
چه جوری پسر همچین مادری اینطوری میشه ؟
جواب: یه کوچولو با دقت تر بخونی متنو متوجه می شی عزیز دلم

دوشنبه 19 تیر 1396 ساعت 09:46
امتیاز: 0 0
خدارحمتش کنه کاش بتونیم برای بقیه فقط خاطره خوب بذاریم
جواب: ممنونم

یکشنبه 18 تیر 1396 ساعت 21:40
امتیاز: 0 0
خیلی سخته خیلی
مخصوصا وقتی پرده ها کنار می ره و همه اون کارها و خاطرات رو سرت آوار میشه
جواب: متاسفانه همینطوره

یکشنبه 18 تیر 1396 ساعت 20:06
امتیاز: 0 0
تسلیت...انشالله پشت پاش برا باز ماندگان خیر باشد...
جواب: ممنونم
آمین

یکشنبه 18 تیر 1396 ساعت 17:08
امتیاز: 0 0
درود بر روح بزرگت...
جواب:

یکشنبه 18 تیر 1396 ساعت 10:42
امتیاز: 0 0
عسل جان تسلیت میگم. امیدوارم بقای عمر شما و دختر گلت باشه.
جواب: ممنونم از محبتت

شنبه 17 تیر 1396 ساعت 09:42
امتیاز: 0 0
اشکم رو درآوردی عسل. روحش شاد.
جواب: متاسفم
ممنونم عزیزم

شنبه 17 تیر 1396 ساعت 01:44
امتیاز: 0 0
سرن [ web ]
خدا رحمتشون کنه!
کمکی از من برمیاد لطفا بگو عسل جان!
جواب: آمین
ممنونم از محبتت

جمعه 16 تیر 1396 ساعت 23:24
امتیاز: 0 0
روحش شاد.،،
جواب: آمین
ممنونم

جمعه 16 تیر 1396 ساعت 17:31
امتیاز: 0 0
روحشون شاد
جواب: آمین
ممنونم

جمعه 16 تیر 1396 ساعت 16:24
امتیاز: 0 0
اخی ی ی چقدر تلخ
جواب: متاسفانه ...

جمعه 16 تیر 1396 ساعت 13:12
امتیاز: 0 0
خدا رحمتشون کنه
جواب: آمین

جمعه 16 تیر 1396 ساعت 12:47
امتیاز: 0 0
نمیدونم چه بگم اما متاثر و متاسف شدم . افرین به روح بزرگت .
جواب: ممنونم عزیزم

جمعه 16 تیر 1396 ساعت 07:44
امتیاز: 0 0
سلام تسلیت
جواب: سلام ممنونم

جمعه 16 تیر 1396 ساعت 01:12
امتیاز: 0 0
12 [ web ]
بخش اما امیدوارم روزی برایم و برایت خبر ... یکی دیگه نوشته بشه
جواب: متاسفانه متوجه نشدم

پنج‌شنبه 15 تیر 1396 ساعت 21:45
امتیاز: 0 0
خدایا امیدوارم رفتن یک زن زندگی رو در دنیای مردانه اطرافت سخت تر از این نکنه
جواب: آمین

پنج‌شنبه 15 تیر 1396 ساعت 19:54
امتیاز: 0 0
خدایش بیامرزد.
جواب: آمین

پنج‌شنبه 15 تیر 1396 ساعت 19:01
امتیاز: 0 0
عمه [ web ]
سلام.تسلیت.
جواب: سلام ممنونم

پنج‌شنبه 15 تیر 1396 ساعت 16:50
امتیاز: 0 0
سلام
وای من شک شدم و اصلا باورم نمی شه عسل جان
و تسلیت می گم بانو
جواب: سلام ممنونم عزیزم

پنج‌شنبه 15 تیر 1396 ساعت 11:21
امتیاز: 0 0
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
 X 
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد