X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی
چهارشنبه 20 اردیبهشت 1396

چند وقت دیگر هم چند جنجال با یادآوری گروه جوک وایبری خانوادگی مان که یک آقا درونش عضو بوده به پا کرد اما پرونده ی همه چیز بسته شده بود.من فقط گوش می دادم و فقط نگاه می کردم و سعی می کردم حجم نفرتم را کنترل کنم...نفرت و بیزاری ام عمر چندانی نداشت...فروکش کرد و جای خودش را به بی تفاوتی عمیقی داد...حالا چهار سال از آن ماجرا می گذرد...سال پیش نزدیک تابستان بود که عکسش را توی تلگرام به من نشان داد و گفت:مهرناز شوهر کرده!کتابم را بستم ،چیزی نگفتم و به موهای پسرانه و چشمهای مشکی مهرناز که می خندیدند نگاه کردم.بعد چند ثانیه به چشمان "د" خیره شدم...چند دقیقه بعد پرسید:من بهترم یا شوهرش؟ زنی درونم سلیطه وار فریاد کشید:این همان مرد کثافتیست که به بهانه ی اینکه توی ترافیک خسته شدی و به بیرون ماشین خیره شده ای تو را هرزه می خواند!این همان مردیست که برای حضور در یک گروه  جوک و بهانه ی حضور یک مرد در گروه تو را مدتها آزرده...حالا با وقاحت عکس مهرناز را جلوی رویت گرفته و می پرسد من بهترم یا شوهر او؟؟؟؟لبهایم را به هم فشردم تا در حد خودش رفتار نکنم!این سالها خوب یاد گرفته ام گاهی خودم را کنترل کنم و قبل از هر واکنش فکر کنم.سوال را که پرسید کاملا جدی ایستاده بود و مرا نگاه می کرد....منتظر جواب بود.

بادقت عکس را زوم کردم و بعد از چند ثانیه جواب دادم: سطح سلیقه ش رو اینجوری نمی دیدم!!حتی فکرش رو هم نمی کردم بتونه مردی با اینهمه جذابیت رو بپسنده!! به سلیقه ش نمیومد!! 

 

کتابم را در دست گرفتم و در ظاهر شروع به خواندن کردم اما زنی درونم ظرف  سفالی فیروزه ای روی میز را به سمتش پرتاب می کرد و هر آنچه در ذهنش بود را روانه ی زبانش می کرد...من اما آن زن را حبس کردم و وادارش کردم گوشه ای بنشیند و دلایل ماندنم را بررسی کند.مطمئن بودم آرام می شود، لبخند می زند و اجازه می دهد همه چیز آرام ارام پیش برود.

"د" شوکه بود، سکوت کرده بود و مدام عکس شوهر مهرناز را وارسی می کرد...آن روز گذشت ......

همین چند روز پیش بود که توی خانه پای برنامه ی تلوزیون از من خواست تنظیمات تلگرامش را درست کنم و برای کسی چیزی بفرستم که نام مهرناز را توی هیستوری چتَش دیدم.

راستش را بخواهید حتی زن خشمگین و محبوس درونم هم هیچ واکنشی نداشت...کاری که خواسته بود را انجام دادم و گوشی را به او بازگرداندم...تنها چیزی که دلم خواست بپرسم این بود :تاریخ آخرین چک خانه دقیقا چه روزیست؟

همانطور که میوه پوست می کند جواب داد و من رو به درختان پشت پنجره لبخند می زدم....




نظرات (20)
یک سالی که تو دادگاه بالا و پایین رفتم به هیج جا نرسیدم فهمیدم که کاش سکوت کرده بودم ...خستم ...
چقدر صبورید ‌‌...خوش به حالتون...امیدوارم پاداش صبرتون را بگیرید
جواب: خستگی هم داره ...می فهمم ...دردناکه ...دردناک

پنج‌شنبه 28 اردیبهشت 1396 ساعت 12:49
امتیاز: 0 0
سلام عسل جان
قبلا تو وبلاگم مینوشتم و تو هم میخوندیش
من جدا شدم البته بچه نداشتم ...
هنوز از فیدلی و اینستاگرام میخونمت
آرزومه شاد باشی
دعا میکنم
جواب: عزیزم نمی دونم واقعا باید بگم متاسفم یا نه ...چون همیشه جدایی بد نیست اما برات بهترین رو ارزومندم

سه‌شنبه 26 اردیبهشت 1396 ساعت 09:53
امتیاز: 0 0
چند وقتی است از طریق اینستا و این وبلاگ دنبالتون می کنم، همیشه ساکت بودم، امیدوارم بعد این همه بی تفاوتی و تلخی ، به آرامش برسین.
با خوندن این پستتون عمیقا ناراحت شدم از مردی که همسر خودش رو توی خونه اش نمی بینه اما ...............
جواب: ممنونم از مهرت عزیزم

دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 ساعت 09:32
امتیاز: 0 0
چندتا پست بیشتر نتونستم بخونم
نمیدونم همسرتون از کاری که کرده پشیمونه یا نه
اگر پشیمونه شاید بشه به زندگی یک فرصت دیگه داد
اگر که نیست (که متاسفانه دارم میبینم اغلب مردهایی که خیانت میکنن نه تنها ناراحت و پشیمون نیستن بلکه خیلی هم طلبکارن ) اون دیگه مساله ای کاملا جداست
اما میدونم چقدر تحمل و کنترل این فشار روانی بخصوص الان که باید سکوت کنی سخته
آفرین
امیدوارم همه چیز اونجوری که میخوای پیش بره
جواب: قطعا بازتاب این آزارها اتفاقی هست که در راه است ...خیلی دور نخواهد بود

یکشنبه 24 اردیبهشت 1396 ساعت 08:44
امتیاز: 0 1
عسل چقدر سخته موندن با چنین کسی و چقدر همسرتون وقیح و گستاخند.
جواب: این وقاحت توی وجود خیلی ها نهادینه شده ست

یکشنبه 24 اردیبهشت 1396 ساعت 01:12
امتیاز: 0 0
افسوس از فقط " نر " بودن بسیاری از " مرد " ها...این جماعت همه گرگند... منهم یکی از همان ها...فرقی نمیکند...همه امان سر و ته از یک کرباس هستیم...

**
فعلا عصبانیم ... متعجم از حجم بیشعوری " د " ...یعنی کتاب بیشعوری کلمنت هم برای یک دقیقه از چنین موجوداتی کفایت نمی کند...
جواب: افسوس ...چی می شه گفت...ولی واقعا همه هم مثل هم نیستند

شنبه 23 اردیبهشت 1396 ساعت 13:00
امتیاز: 0 0
فقط می تونم بگ متاسفم ا ین همه درد کلامی برای گفتن نمی گذارد
جواب:

شنبه 23 اردیبهشت 1396 ساعت 11:41
امتیاز: 0 0
تلخی خیانت حتی اگه اون مرد رو مال خودت ندونی چیزیه که تا عمق جانت فرو میره و یه سوال میشه خوره توی ذهنت..اینکه چرا انقدر احترام برای وجودت حریمتون قائل نشده که قبل رفتن و خیانتش تکلیف این رابطه مرده رو معلوم کنه...حرمتای شکسته عین خورده شیشه روحتو میخراشه...از اون بدتر وقاحت در مورد این خیانته..این اوج حیوان نمایی یه ادمه...اوج سقوط...شما حتی اگر هم خونه صرف باشین روی ورقه های کاغذ تعهد دارین و این یعنی الزام به احترام حتی اگه ظاهری باشه...فقط از خدا برات صبر میخوام برای فرار از این جهنم...
جواب: تک تک این ها رو قبول دارم ...تموم میشه قطعا ...

جمعه 22 اردیبهشت 1396 ساعت 19:21
امتیاز: 1 0
سلام .تازه وبتون رو دیدم و چند تا از پستتها رو هم خوندم .به نظر می ادهمسرتون از این ترسی که ازش دارید و متاسفانه در شما نهادینه شده,بسیار لذت می بره.بقول معروف طلا که پاکه چه منتش بخاکه شما یک زن مستقل از نظر مادی هستید تحصیلکرده .فرق می کنید با زن خانه داریکه در جامعه مرد سالار هست .پس اینقدر نترسید مگه چکار می تونه بکنه که می ترسید .نمی گم دعوا کنید ولی اینهمه استرس و غمگینی رو به زندگی تزریق نکنید زندگی رو زندگی کن .همه میلهای قفسهادر ذهن ما هستن نه در بیرون .اگه مهمه برای همسرت که هی ازش بترسی خوب نترس!!!!
جواب: شاید اگر 4 سال پیش بود می شد اسمش رو ترس گذاشت اما حالا فقط یک سکون و سکوته برای اینکه همه چیز همونجور که برنامه ریزی شده پیش بره

جمعه 22 اردیبهشت 1396 ساعت 12:12
امتیاز: 1 0
Niki [ web ]
أین دانای و کنترول عالی ست
جواب:

جمعه 22 اردیبهشت 1396 ساعت 07:33
امتیاز: 0 0
Baran [ web ]
سکون ساتع تان را دوست می دارم؛عسل بانوی عزیزم
جواب:

پنج‌شنبه 21 اردیبهشت 1396 ساعت 21:18
امتیاز: 0 0
حبس این زنهای درون کار سختیه
مرحبا ب تو عزیزم
جواب: جنگی به پا می شه درونمون گاهی ...اما بالاخره باید یه جاهایی پیروز بشی به سرکشی هایی که به نفعت نیست

پنج‌شنبه 21 اردیبهشت 1396 ساعت 19:11
امتیاز: 0 0
وااااااای دستت درد نکنه عسل. خنک شدم. کی بشه مثل هاپو پرتش کنی از اون خونه بیرون.
جواب: بالاخره تموم میشن این روزا

پنج‌شنبه 21 اردیبهشت 1396 ساعت 04:53
امتیاز: 0 0
سلام عسل عزیزم. برنامه ات طلاقه. درسته؟
جواب: قطعا جز این نیست اما با برنامه و درست

پنج‌شنبه 21 اردیبهشت 1396 ساعت 00:19
امتیاز: 0 0
سرن [ web ]
تیره ی پشتم داغ شد! قلبم سنگین شد!
جواب: متاسفم

چهارشنبه 20 اردیبهشت 1396 ساعت 19:25
امتیاز: 0 0
وای خدا چه اعصابی داری
جواب: شایدم دیگه اعصابی ندارم واسه همینه که تمومش کردم واسه خودم

چهارشنبه 20 اردیبهشت 1396 ساعت 13:51
امتیاز: 0 0
واقعا چه جوری تحمل می کنید؟ و اصلا چرا....
جواب: چجوریش رو شاید طی این سالها یاد گرفتم و چراییش برای اینه که من آدم بی گدار به اب زدن نیستم همه چیز طبق برنامه پیش خواهد رفت و تا جایی که بشه به اهدافم نزدیک می شم و بعد اقدام

چهارشنبه 20 اردیبهشت 1396 ساعت 11:17
امتیاز: 0 0
هی قویتر باش ... این کشتی به آب ها ی آرامی خواهد رسید...
جواب: شک ندارم

چهارشنبه 20 اردیبهشت 1396 ساعت 10:47
امتیاز: 0 0
سلام.
تو به همه چی مسلط میشی. و صاحب چیزی میشی که لیاقتش رو داری.
از خدا برات صبر و آرامش و بهترینها رو میخوام.
خودتو دست کم نگیر که خییییییییییلی بالایی.
جواب: سلام عزیزم
دور نیست اون روز ...می دونم

چهارشنبه 20 اردیبهشت 1396 ساعت 09:29
امتیاز: 0 0
فقط امیدوارم قانونا و دست کم نیمی از خانه متعلق به تو باشه. . .
جواب: همه چیز به آرامی اونجور می شه که باید باشه

چهارشنبه 20 اردیبهشت 1396 ساعت 09:15
امتیاز: 0 0
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
 X 
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد