X
تبلیغات
رایتل
پنج‌شنبه 9 آذر 1396

داشتم لیست پرسنل (که به مدد مدیریت مدبرانه ی مجموعه مدام نیاز به بروزرسانی دارد)را چک می کردم که مسیج داد:

_عسل یه چیزی بفرستم؟

+بفرست عزیزم  ادامه مطلب ...

چهارشنبه 10 آبان 1396

مثل هرروز صبح توی ماشین با دخترک حرف میزنم.توصیه ی مشاور است برای کم کردن اضطراب مدرسه رفتنش.هرروز صبح پر از استرس و تشویش از خواب بیدار میشود و من سعی میکنم آرام آرام تا مدرسه این حجم استرس را کم کنم."د" هم با او همکلام شده.دخترک از او میخواهد تا هوا سردتر نشده به سفر برویم."د" جواب میدهد چشم عزیزم میبرمت.لبخند روی لبهای دخترک مینشیند.دلگرم می شوم.صدای موسیقی مورد علاقه اش را بلند میکنم شروع میکند به نشسته رقصیدن...نزدیک مدرسه یادش می افتد که باید یک بیت شعر از اینترنت سرچ میکرده و دوباره لبهای اویزان و دستهایی که خیس از عرق شده اند.با گوشی شعر را پیدا میکنم و برایش روی برگه ای یادداشت میکنم که بعدا بنویسد اما چون ماشین درحرکت است به سختی مینویسم.نزدیک در مدرسه میشویم امانوشتنم تمام نشده.میترسد از اینکه برسیم و تمام نشده باشد.پراز دلشوره میگوید بابا صبر کن."د" در سکوت کوچه را تا آخر میرود دخترک پر از اضطراب با بغض فریاد میزند بابا توروخدا صبر کن."د" دادمیکشد:خفه شو صداتو بِبُر!شعرتمام میشود.دخترک باکوله پشتی و یک بغض سنگین خداحافظی میکند و میرود...من...لعنت به من...

باید قید خیلی چیزها را بزنم همین حالا و همه چیز را تمام کنم.

منتظر قدم آخرم نمانم.

آنطرف ماجرا چه خواهد بود...تنشهای طلاق...دخترک ...دادگاه...استقلالی که هنوز جوانه زده و زیاد مانده تا میوه دادن...محروم کردن دخترک از خیلی امکانات...

لعنت به من که نمی دانم حالا کار درست چیست...

تمام مسیر به برگهای الوان کنار اتوبانها خیره شدم و با خودم حرف زدم.تمام راه را کنار آدمی که بار منفی اخمهایش آزارم می داد گذراندم.

هنوز ضعیفی عسل!از چی میترسی!تمومش کن این زندگی مزخرف رو!

پیاده که می شد گفت:خداحافظ و منتظر ماند واکنش من را ببیند.

بغض دخترک سیلی شد و خورد توی صورتم

وقتی پیاده شدم که پشت فرمان بنشینم روبرویش ایستادم توی چشمهایش خیره شدم و گفتم: نمی تونی حتی فکرشو بکنی چقدر دوست دارم برای همیشه خداحافظی کنی و از زندگیم بری بیرون.

در آینه ی کنار ماشین می بینمش که هاج و واج ایستاده و دور شدنم را نگاه می کند...خیلی وقت است دور شده ام...خیلی وقت است تمام شده ای...

دوشنبه 24 مهر 1396

*باشگاه ثبت نام کرده بودم و به شدت پیگیر ورزش کردن بودم.از سر کار به سرعت خودم را به باشگاه می رساندم و از باشگاه بدون مکث به خانه می رفتم.اینکه مدیر عامل قبول کرده بود دوساعت از وقت کاری را نباشم خیلی امتیاز بزرگی بود آنهم در شرکتی که نیمه وقت کار کردن در آن تقریبا  غیر ممکن است.  ادامه مطلب ...

شنبه 11 شهریور 1396

جمعه ها روزِ رنگی رنگی هاست! 


ادامه مطلب ...
یکشنبه 1 مرداد 1396

این چند روز کیست که داغ خبر وحشیگری قاتل آتنا قلبش را نسوزانده باشد؟؟کیست که هی به عکس مریم با چشمان دریایی اش زل نزند و فکر نکند حیف نبود جای این مغز ارزشمند مغز های کثیف و بیمار و پوسیده ی فراوانی که به صورت فله ای توی جامعه وول می خورند، از کار می افتادند؟؟

دخترک از گوشه و کنار ماجرای آتنا را شنیده است و مدام سوال می پرسد.

یکی دوبار با گریه پرسیده:مامان؟! الان فلورجان آتنا رو دیده؟ یعنی با هم حرف هم زدن؟

و من مدام سعی دارم با آرامش ذهنَش را ارام کنم اما نمی دانم تا چه حدی موفقم.

  ادامه مطلب ...

( تعداد کل: 37 )
   1      2      3      4      5      ...      8      >>