X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی
یکشنبه 1 مرداد 1396

این چند روز کیست که داغ خبر وحشیگری قاتل آتنا قلبش را نسوزانده باشد؟؟کیست که هی به عکس مریم با چشمان دریایی اش زل نزند و فکر نکند حیف نبود جای این مغز ارزشمند مغز های کثیف و بیمار و پوسیده ی فراوانی که به صورت فله ای توی جامعه وول می خورند، از کار می افتادند؟؟

دخترک از گوشه و کنار ماجرای آتنا را شنیده است و مدام سوال می پرسد.

یکی دوبار با گریه پرسیده:مامان؟! الان فلورجان آتنا رو دیده؟ یعنی با هم حرف هم زدن؟

و من مدام سعی دارم با آرامش ذهنَش را ارام کنم اما نمی دانم تا چه حدی موفقم.

  

داخل ماشین در راه خانه ی مامان هستیم.اوایل که من رانندگی می کردم دخترکم انگار ترس را درونم درک می کرد.جمع می شد گوشه ی صندلی و حرف نمی زد.حالا اما گاهی می شود که به "د" می گوید:بابا اگر مامان الان جات بود می دونست چه جوری این راننده رو ادب کنه!!!

 بگذریم که "د" کلا هیچ چیز مثبت مربوط به من را دوست نداردو گاهی با جمله هایی جواب دخترک را می دهد که به من بفهماند خیلی هم خوشَت نیاید!!خبری نیست!!

داریم با هم آهنگ می خوانیم و ادا در می آوریم و من گاهی شعر را عوض می کنم و چرت و پرت داخلش می گذارم و این باعث می شود دخترک بلند بلند بخندد.

خیابانی که خانه ی مامان در آن قرار دارد از آن خیابان های لج در بیاریست که در آن جای پارک یک جور کیمیا محسوب می شود.

حدود نیم ساعت جلوی یکی از پارکینگها می ایستم تا شاید کسی تصمیم بگیرد اتومبیلش را تکان دهد!دخترک کلافه شده و دلش می خواهد پیاده شود!یک خانواده از مطب دکتر بیرون می آیند و من با چشم دنبالشان می کنم با صدای بچه گانه به دخترک میگویم تولوخدا بگو اینا همین ماشین جلویی ما رو بردارند برنننننن!دخترک می خندد و هر دو با دیدن پدر خانواده که دستگیره ی در ماشین جلویی مان را میگیرد که سوار شود ذوق زد میشویم که بالاخره از دست آفتاب سوزان راحت شدیم! 

خیابان باریک است و نمی شود قطار ماشینها را نگه داشت که دنده عقب وارد جای پارک شوم .آرام آرام وارد جای پارک می شوم که حدود 5 ماشین جلوتر راننده ای ترمز می کند و از ماشین پیاده می شود و با حرکات دست به من علامت می دهد که از جای پارک بیرون بروم!تا بیایم متوجه ی علامتهایش بشوم می رسد به پنجره ی ماشین و میگوید:خانوم من داشتم دنده عقب می آمدم شما جای پارک من رو گرفتید!

آرام سعی می کنم برایش توضیح دهم که نیم ساعت است اینجا منتظر نشسته ایم و توی خیابان به این باریکی امکان این که اینهمه ماشین را نگه دارم و دنده عقب وارد جای پارک شوم نیست و خود او هم اگر بخواهد همین حالا جای پارک من پارک کند باید یک ربعی منتظر بماند تا اینهمه فاصله را دنده عقب بیاید.صدایش را بالا می برد و میگوید: گوش نمی کنم چی می گی!بااااید بری بیرون از جای پارک!

دخترک می ترسد از صدای بلندَش و میگوید مامان ولش کن بزار بیاد اینجا پارک کنه!مامان بیا بریم!

دوباره سعی می کنم به او بفهمانم که نمی تواند از میان قطار ماشینها پرواز کند و من هم اگر از جای پارک خارج شوم ماشین دیگری قبل از او به همین روش من پارک خواهد کرد میان حرفهایم صدایش را بالاتر برد و گفت ماشینو بر نمی داری منم می زنم سپرتو میارم پایین!!!!

دخترک نگاهم می کند و من چند لحظه ای سکوت میکنم

در چشمان راننده می خوانم که دلش می خواهد ترس را در من ببیند نمی دانم آن میان چرا تصویری از خودم را به یاد آوردم که سالها با همین ترس اجازه داده بودم مورد توهین و تحقیر و آزار واقع شوم.لبخند زدم توی چشمهایش نگاه کردم و گفتم: حواست هست که داری تهدید می کنی؟

با شتاب به سمت اتومبیلش می دود ، بماند که زمان زیادی طول می کشد تا بتواند به سمت ماشین من بیاید اما بالاخره خودش را رساند، سرش را از پنجره بیرون می آورد و می گوید: وقتی سپر ماشینت رو آوردم پایین می فهمی!!

ترس وجودم را پر می کند و تمام تلاشم را می کنم که با خونسردی دست توی کیفم بکنم گوشی ام را در بیاورم دوربینَش را روشن کنم و بگویم :حتما اینکار رو بکن!!! 

با تعجب فیلم گرفتن مرا نگاه می کند اما انگار که نخواهد کم بیاورد شروع می کند چند بار با سپر ماشینَش به سپر ماشینم میکوبد.

گویا هنوز خشمش خالی نشده پیاده می شود و اینبار فریاد می زند ماشینتو بردار!!! 

گوشی را داخل کیفم می گذارم دخترک را پیاده می کنم و زنگ خانه ی مامان را می زنم تا به تنهایی بالا برود.بعد رو به راننده می گویم: چون داد زدی و کوبیدی به ماشینم تکون نمی خورم از جام تا عذر خواهی نکنی!

یکی از آقایانی که دور ما جمع شده اند بالاخره کشف می کند که زبانی در دهان دارد و می تواند حرف بزند.آرام می آید و با راننده صحبت می کند که حتی اگر من مقصر باشم او حق نداشته اینکار را بکند که یکباره راننده ی عصبانی شروع می کند به داد زدن و توهین کردن ...و دست آخر برای اثبات این که حق با اوست شروع می کند به خودزنی!ساعت مچی اش می شکند و روی زمین می افتد!!بلند بلند داد می زند من با تو کار ندارم بگو مردت بیاد!!!از ته دل خوشحال می شوم که بابا خانه نیست و اینبار من هم صدایم را بلند می کنم: مرد ندارم نیازی هم ندارم یک مرد بیادبا تو حرف بزنه!تو اگه جرات حرف زدن با یه خانم نداری مشکل خودته!

نمی خواهمماجرا را بیخود طول بدهم اما با حرفهایی که زد و بی احترامی هایش وادارم کرد که تا سر خیابان بروم واز افسر راهنمایی رانندگی کمک بخواهم.

کار به آمدن ماشین کلانتری می رسد و جناب راننده تا رسیدن کلانتری مدام بلند بلند می گوید من پشتم گرمه و کاری می کنم خودت عذر خواهی کنی.

تمام هدفش این است که به قول خودش از یک "زن" کم نیاورد.

ماشین کلانتری می رسد و از هر دوی ما سوال می پرسد هر دو تمام ماجرا را تعریف می کنیم و نتیجه این می شود که او باید از من بابت رفتارش عذرخواهی کند.دخترک دوباره از خانه ی مامان بیرون آمده و کنار من ایستاده.راننده ی عصبانی خم می شود و اول از همه از دخترک عذرخواهی میکند و به او می گوید: اشتباه از من بود مامانت حق داشت...


داخل آسانسور که می شویم دخترک دستم را محکم در دستش میگیرد و می گوید: مامان؟

+جانم مامان؟

_من بهت افتخااااار می کنم 

بلند بلند می خندم و میگویم: ترسیده بودی؟

_اوهوم

+منم ترسیدم ولی چون بهمون بی احترامی شده بود و اون آقا حق نداشت اون کار ها رو بکنه باید می ایستادم 

لبخند می زند...انگار امن شده باشد.

شب دور میز شام رو به "د" می گوید: مامان من یه شیرزنه!! 

همه مان منفجر میشویم از خنده و من می پرسم :این کلمه ی شیر زن رو از کجا آوردی ؟؟

می خندد و می گوید:مگه دروغ می گم بابا باید بدونه تو شیر زنی ...


راستش را بخواهید خودم خوب می دانم که شیر زنی درکار نیست هنوز و من فقط سعی دارم خرگوش ترسان و لرزان همیشگی نباشم اما از این حس امنیتی که در دخترک به وجودآمده بسیار خوشحالم.اصلا چه ایراد دارد بگذار دخترک، مادرش را قهرمانی ببیند که هیچ کس نمی تواند به او آسیبی برساند ...بگذار کمی یاد بگیرد که هیچ کس صرفا به خاطر جنسیت سزاوار توهین و تحقیر نیست....یاد بگیرد می تواند محترمانه بایستد و از حق خودش دفاع کند...


____________________________________________________________________

+خوب می دانم در جامعه ی زیبا و آگاهمان همیشه هم اینطور نیست که ماجرا به همین معذرت خواهی ختم شود و مزاحمت و خشونت بیشتری در کار نباشد همانطور که هر روز در اخبار و حوادث می بینیم و میشنویم که چه برخورد های خشونت آمیزی بر سر چه مسائل کوچکی رخ می دهد...باید اعتراف کنم که اگر در خیابان شلوغ و پر ترددی نبودم و سر همان خیابان چند ماشین پلیس وجود نداشت شاید آنقدر ها هم برای عذرخواهی اش پافشاری نمی کردم...

+گاهی به حس های درونیتان اعتماد کنید ...یک وقتهایی دروغ نمی گوید...اشتباه نمی کند!

نظرات (28)
به کجای این شب تاریک
بیاویزم قبای ژنده خود را
.....
چه می شه گقت؟!!!
جواب: سکوت...گاهی فقط سکوت

شنبه 21 مرداد 1396 ساعت 10:35
امتیاز: 0 0
سلام ... لطفا هر زمان وقت کردی پست های tamilap رو تو اینستا بخون ... هر بار میخوندمش یاد شما میافتادم و میگفتم عسل هم میتونه یکی از اینا باشه.
جواب: سلام عزیز دلم در موردش خیلی شنیدم و تا حدی می شناسمش
ممنون بابت یادآوری ممنونم مهربون

پنج‌شنبه 19 مرداد 1396 ساعت 12:47
امتیاز: 0 0
عسلمون شیرزنه
جواب:

چهارشنبه 18 مرداد 1396 ساعت 14:25
امتیاز: 0 0
سلام بعد از یکی دو سال خوندن پستاتون خیلی حس خوبی داره گرچه این پست از سر و روش غم می بارید
جواب: سلام یار قدیم :) خوشحالم که هستی

چهارشنبه 18 مرداد 1396 ساعت 10:07
امتیاز: 0 0
خیلی از آرشیوتونو خوندم. واقعا اعصابم خرد شد از دست کارای د. چرا جدا نمیشید؟ چرا همش تحمل میکنید؟ چرا میذارید هر کاری دوست داره بکنه؟ وااااای خدا من دوست دارم خفه کنم آدمای اینجوری رو
جواب: جدا نشدنم در شرایط فعلی برای رشدی هست که باید بکنم ...باید بتونم

سه‌شنبه 17 مرداد 1396 ساعت 02:34
امتیاز: 0 0
دوست ندارم توی این جامعه ی لجن ازدواج کنم و بچه بیارم ولو شده تا آخر عمر مجرد باشم
جواب: بهت حق می دم

دوشنبه 16 مرداد 1396 ساعت 21:20
امتیاز: 0 0
عسل جانم سلام.
از وبلاگ قدیمی دیگه نخونده بودمت.امشب که چشمم افتاد به این صفحه، حس کردم چقدر تغییر تو نوشته هات هست. خوشحالم شاغل شدی، خوشحالم دخترکت بزرگتر و خانمتر شده، خوشحالم هدفهای خوبت نزدیکتر شدند.
امیدوارم یک روزی نوشته هات پر از خنده باشه و شادمانی.
*میدونم کامنتم با پست نامرتبطه.
جواب: سلام عزیزم ممنونم از مهرت

شنبه 14 مرداد 1396 ساعت 22:49
امتیاز: 1 0
عسل جان ی پست گذاشته بودی اسم دکتر غددت رو نوشته بودی من خرچی میگردم پیداش نمیکنم ...برایت امکان داره دوباره اسمش و محدوده مطبش رو بدی ...ممنون میشم
جواب: سلام عزیزم
دکتر غدد؟باورت می شه خودم هم یادم نیست کدوم پست رو می گی ؟
مطمئنی دکتر غدد بود؟

پنج‌شنبه 12 مرداد 1396 ساعت 20:55
امتیاز: 0 0
وای که چه دلم تنگ شده بود برای خوندنت و برای کامنت گذاشتن. چقدر دخترت بهت افتخار کنه. چه حال خوبیه واقعا
جواب:

چهارشنبه 11 مرداد 1396 ساعت 19:16
امتیاز: 0 0
عسل تو قهرمانی. قهرمان دخترک.
جواب:

چهارشنبه 11 مرداد 1396 ساعت 16:54
امتیاز: 0 0
سلام
اتفاقی به اینجا رسیدم و کلی از پست ها رو خوندم . دوستتون دارم . نویسنده ی این نوشته ها رو با تمام حالات روحی ِ در نوسانش دوست دارم :*
جواب: سلام خوشحالم از همراهیت مهربون

شنبه 7 مرداد 1396 ساعت 20:43
امتیاز: 0 0
وای تپش قلب گرفتم ..اما واقعا جسارتتون ستودنی ..شیرزن
جواب:

پنج‌شنبه 5 مرداد 1396 ساعت 13:29
امتیاز: 0 0
سلام
افرین بر شما با حفظ خونسردی و تدبیر خاص به نتیجه رسیدید. خیلی خانومانه درسی به اون اقا دادید.
هدیه ای دارم که تقدیم می کنم
هر کس که بسیار گوید در پیش خلق عزیز گردد و اگر سرگردان بود هر روز پانزده بار بخواند حق تعالی از ان سرگردانی او را نجات دهد
یا مجید تمجدت بالمجدو المجد فی مجد مجدک یا مجید
**************************************************
برای افزایش محبت بین زوجین 1001 بار ذکر شریف یا ودود را بخوانید.
جواب:

پنج‌شنبه 5 مرداد 1396 ساعت 09:50
امتیاز: 0 0
عسل وقتی میخوندم تمام تنم میلرزید از ترس چون تو چنین موقعیتهایی بوده ام و فقط نشستم تو ماشین و شیشه رو دادم بالا و با پلیس تماس گرفتم ولی از ترس ی آدم وحشی تنم داشت میلرزید .جامعه ی تهوع آور مردسالار
ولی آفرین به تو میدونم چقدر تعریف بچه لذت بخشه
آتنای طفلکی،اسیر بیماری روانی که علی رغم آگاهی از بیماریش داشت آزادانه میچرخید
جواب: آخ از ترسیدن . به خود لرزیدن ...چقدر تجربه ش کردم

سه‌شنبه 3 مرداد 1396 ساعت 14:46
امتیاز: 0 0
رها [ web ]
فقط آفرین ❤ ما باید هممون این طوری باشیم جلوی این برخورد با خانم ها رو خودمون باید بگیریم . واقعا احساس غرور کردم ❤❤
جواب:

سه‌شنبه 3 مرداد 1396 ساعت 13:01
امتیاز: 0 0
من هم مثل دخترک به شما افتخار می کنم، شما یک شیرزن واقعی هستید، باور کنید.
جواب:

سه‌شنبه 3 مرداد 1396 ساعت 11:47
امتیاز: 0 0
وای خیلی عالی بود . تبریک میگم به این همه شجاعت
جواب:

دوشنبه 2 مرداد 1396 ساعت 17:18
امتیاز: 0 0
عالییییییییییییی بودعسل. با خوندن متنت حس غرور کردم
جواب:

دوشنبه 2 مرداد 1396 ساعت 15:04
امتیاز: 0 0
دمت گرم عسل. آخ اگه من بودم آنچنان هواری سرش می کشیدم که خودش رو خراب کنه. بسکه متنفرم از زورگویی. دستمریزاد دختر
جواب:

دوشنبه 2 مرداد 1396 ساعت 12:54
امتیاز: 0 0
چه عالی بود این نوشته شما. خیلی لذت بردم. نه تنها دخترتون، ما هم به شما افتخار می کنیم. امیدوارم من هم بتونم همین تصویر رو از خودم تو ذهن پسرکم بسازم
جواب:

دوشنبه 2 مرداد 1396 ساعت 12:22
امتیاز: 0 0
منم به شما افتخار کردم شما یک شیر زنید
جواب:

دوشنبه 2 مرداد 1396 ساعت 08:58
امتیاز: 0 0
با همه وجود لذت بردم از این که کوتاه نیومدین و باعث شدین اون آقا دیگه این رفتارشو بار دیگه ای در مقابل یک نفر دیگه تکرار نکنه... چقدر اجازه بدیم توی جامعه باهامون بدرفتار کنن فقط چون خانم هستیم؟! زنده باد! آفرین! منم مثه دخترتون بهتون افتخار کردم
جواب:

دوشنبه 2 مرداد 1396 ساعت 01:20
امتیاز: 0 0
از خوانندگان قدیمی تان هستم .اینهمه تغییر مثبت در شما منو هم شگفت زده و شاد کرد. شاد و قدرتمند باشید همیشه
جواب:

دوشنبه 2 مرداد 1396 ساعت 00:47
امتیاز: 0 0
آنا [ web ]
آفرین
منم بتو افتخار میکنم
جواب:

یکشنبه 1 مرداد 1396 ساعت 21:46
امتیاز: 0 0
وای چه کار خوبی کردی که نترسیدی و میدون رو خالی نکردی. بهترین کار رو برای دخترت کردی. یعنی تا ابد این خاطره میشه یکی از نقطه عطفهای زندگیش که تو این شرایط چه واکنشی نشون بده.

حتی من هم که اکثرا خواننده خاموشم متوجه تغییرت از سالهای پیش به اینجا شدم و بهت افتخار میکنم
جواب:

یکشنبه 1 مرداد 1396 ساعت 21:46
امتیاز: 2 0
عسل من طلاق گرفتم و 1.5 ساله تنها زندگی میکنم . یک ساله اومدم تهران و کار میکنم و ...بارها خرگوش لرزان شدم
جواب: می دونم چه حالیه ...متاسفانه خوب می دونم

یکشنبه 1 مرداد 1396 ساعت 17:15
امتیاز: 0 0
سلام . ماهم به شما افتخار میکنیم . کاش همه ما بتونیم اون خرگوش ترسو را تقویت روحی کنیم . تا حداقل خودش باشد .نه بازیچه ترس از دیگران .
جواب:

یکشنبه 1 مرداد 1396 ساعت 16:18
امتیاز: 0 0
آفرین
این قشنگ ترین نقشی بود که در ذهن دخترک زدی... یاد میگیرد
من تمام قد می ایستم و به افتخارت دست میزنم
همیشه شاد و سلامت باشین
جواب:

یکشنبه 1 مرداد 1396 ساعت 13:41
امتیاز: 0 0
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
 X 
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد