دوشنبه 2 اسفند 1395

دراز کشیده ام روی فرش لاکی جلوی در کشویی بالکن، هر از چندگاهی نسیمی می وزد و پرده ی توری سفید را که بوی صابون میدهد روی صورتم می رقصاند.آفتاب بی جان زمستانی افتاده توی چشمانم و من خیره شده ام به تکانهای برگهای درخت خرمالوی توی حیاط که سرک کشیده اند از لای نرده های بالکن که توی خانه را ببینند.بوی مرزه و ترخون خشک شده که توی روغن تفت داده میشود پیچیده توی اتاق و این یعنی آش چغندرِ مخصوص مادرجان. مخلوطی از رشته و حبوبات خوب پخته شده و سرکه و چغندرهای یک اندازه خرد شده که چاشنی اش نعنا و ترخون و مرزه ی تفت داده شده در روغن است و رنگ صورتی روشنَش دل همه را می برد.مادرجان زیر لب چیزی میگوید و راه می رود.نمی دانم شعر می خواند یا با خودَش صحبت می کند.از آن چای های یک نفره برای من درست کرده است.ازآنها که توی لیوان می ریزد و یک نعلبکی سفید چینی روی آن بر میگرداند تا دم بکشد.می داند من عاشق چای هستم ، امکان ندارد کنارش باشم و برایم چای پشت چای نریزد.صدای پایی آشنا راه پله ها را پر کرده پری ست.ذوق می کنم می نشینم و پرده مثل تور عروس می افتد توی صورتم .از بین نقطه های تور سپید و بوی صابون، پری را میبینم که وارد اتاق می شود، به مادرجان لبخند میزند سلام میدهد و احوالپرسی میکند.چادر مشکی اش کشیده می شود روی زمین و موهای لَخت مشکیَش که با سنجاق کنار گوشهایَش جمع کرده نمایان می شود.مادرجان خوب می داند چادر را به احترام او با خودَش می آورد و من حرص می خورم که مجبور است مدام آن را جمع کند که جلوی دست و پایش را نگیرد.پری مرا نمی بیند که پشت پرده ی توری تازه شسته و آویزان شده نشسته ام .صدای یاکریم های بالای حیاط خلوت همه جا را پر کرده.مادرجان سفره نمی اندازد یک ترمه ی بزرگ را به جای سفره می اندازد روی فرش  و ساعت را نگاه می کند و با لحن گلایه میگوید مثل همیشه دیر می آید.مجید را می گوید.از زیر پرده می آیم بیرون از کنار سبزه ای که مادرجان سبز کرده تا نوروز کنار سفره هفت سینَش باشد رد می شوم.مثل هر سال سبزه ی گنبدی شکل و بزرگی درست کرده و زیرَش همان ظرف مسی دالبر دار را گذاشته ...می روم سمت پری ...پری لبخند می زند و با صدای زیبایَش مثل همیشه می گوید به به عسل جونم کجا بودی بیا ببینمت می روم در آغوشش بگیرم، نزدیک میشوم بوی کرم نیو آ که همیشه به دستهایش می مالد بینی ام را پر می کند بوی موهایَش ، نفس عمیق می کشم، نزدیک تر می شوم خودم را درآغوشش جای می دهم ...صدای یا کریم ها بلند تر می شود صدای خنده های پری، صدای مادرجان و صدای پای مجید که از پله ها می آید بالا...پری؟ بعد از اینهمه دلتنگی می شود در آغوشت بمانم ؟
نظرات (13)
چقدر دلچسب مینویسی:) از روز اول به عشق همین متن های پر از احساس و با بوی خاک نم خورده به سمتت کشیده شدم:)
زنده باشی بانو
جواب: ممنون بابت حس خوبی که دادی

چهارشنبه 11 اسفند 1395 ساعت 13:56
امتیاز: 0 0
شما آپ نفرمودین هنوز عسل بانو ! انشاالله که حالتان خوب و مساعد است و تنها دلیل آپ نکردنتان ، مشغله های دلچسب روزهای پایانی سال باشد...
جواب: ممنونم بابت محبتتون شلوغی های اسفند و داستانهای دیگر ...البته چاشنی تنبلی هم فراموش کردم ذکر کنم

دوشنبه 9 اسفند 1395 ساعت 16:03
امتیاز: 0 0
خیلی متن دلچسبی بود، منو غرق روزهای شیرین کرد.
جواب: ممنونم ..روزهای شیرین که خیلی ها بودند هنوز...

دوشنبه 9 اسفند 1395 ساعت 07:58
امتیاز: 0 0
عاااااااااااااااالی بود. خیلی دوست دارم قلمت رو. این هم که فوق العاده بود.
جواب: مرسی از حس خوب دلگرمی ...ممنونم

یکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت 10:22
امتیاز: 0 0
قلب:

شما کتاب بنویس حتما چاپ میشه و حتما کلی فروش میره
جواب: چه حس مثبت خوبی اول صبح ممنونم ممنون

یکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت 08:45
امتیاز: 0 0
عسل عزززیزم همه ی پست هاتومیخونم ببخش که نظرنمیذارم کلی واسه خودم دردسردرست کردم
خدارحمت کنه عمه پری وعمومجیدحس توکاملادرک می کنم چندوقت پیش خواب پدرم ودیدم رفتم بغلش کردم گفتم باباجون چه خوبه که زنده ای روم نمی شدبهش بگم چقدرسخته نبودنش
جواب: عزیزم همین که هستی می خونی و همراهمی یه دنیاست گل زیبا خدا روح رفتگان تو رو هم شاد کنه ...واقعا نبودنشون خیلی دردناکه

جمعه 6 اسفند 1395 ساعت 19:16
امتیاز: 0 0
وبلاگ قبلیتون رو بالاخره باز کردم و دارم پستهاتون رو میخونم....همونجا هم کامنت گذاشتم....مرسی از لینک
جواب: ممنونم بابت انرژی مثبت

چهارشنبه 4 اسفند 1395 ساعت 14:21
امتیاز: 0 0
به به از این قلم
جواب:

چهارشنبه 4 اسفند 1395 ساعت 13:21
امتیاز: 0 0
سلام
مرسی از لینک وبلاگ قدیمی ات ....چقدر ذوق کردم که تو وبلاگ قدیمی ات اینهمه لینک دوستانت رو دیدم و با اجازه ات به چندتایی اشون هم سر زدم ولی در مورد وبلاگ خودت هرکاری کردم پست هات بالا نیومد که بخونمشون!!!؟؟ چرا ؟؟!!
جواب: سلام
خواهش میکنم
وبلاگم گاهی خل میشه نمی دونم واقعا چرا

چهارشنبه 4 اسفند 1395 ساعت 11:58
امتیاز: 0 0
zeinab [ web ]
جواب:

سه‌شنبه 3 اسفند 1395 ساعت 20:52
امتیاز: 0 0
عالی بود عسل جان
جواب:

دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت 19:08
امتیاز: 0 0
راستی ، لطفا آدرس وبلاگ قبلیت رو بذار یا یه جوری به دستم برسون ، چون پیدا نکردم...مرسی
جواب: اولین لینک پیوند شده ی همین وبلاگ آرشیو چهارسال زندگی منه حتما می فرستم لینکش رو

دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت 12:30
امتیاز: 0 0
بعد از چند وقت واقعا یه نوشته ی خوب و پر احساس خوندم و تازه اونم چه وقتی خوندم...دقیقا یک هفته از فوت مادربزرگم میگذره و من تو این یکی دوروزه غرق شدم تو خاطرات کودکی و خانه ی مادربزرگ که الحق و الانصاف در حق من مادری کرده بود و چه لذتی میبردم از بازی تو اون حیاط قدیمی با گربه های مادربزرگم و ترس از زیرزمین تاریکش و بوی سیب زمینی سرخ کرده که همراه با آواز نامم بود که :
بیا ! تا سرد نشده بخور !

و بعد درست باید وسط این خاطرات و دست و پا زدنهای من ، شما همچین پستی بذارید؟ خیلی جالب بود...مرسی از این پستت....باید نشانه ها و فرضیه اش رو جدی بگیرم مثل اینکه///
جواب: اول از همه باید بگم برای شما صبر آرزو می کنم و تسلیت میگم
ممنونم بابت انرژی مثبت
چقدر حس خوبیه وقتی آدم غرق می شه تو خاطره ها ...غرق می شه و سفر می کنه ...

دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت 12:29
امتیاز: 0 0
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
 X 
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد